X
تبلیغات
زمزمه های مهر

زمزمه های مهر

سروده ها و اشعاری که از دل بر آید و بر دل نشیند

غزل زیبای هزارگی


همیشه یاد رویت می کنم یار

گلاب استی مه بویت می کنم یار

هزاران یار جانی داشته باشم

فدای تار مویت می کنم من

گل صد برگ تابستانم ای یار

فرار از ملک مالستانم ای یار

همان روزی که گشتم از وطن دور

به ولله من پریشان حالم ای یار

به هر طوی و به هر مجلس که باشم

میان صد جوانانت نشینم

الا یار جان بیا پرسان من کن

علاج درد بی درمان من کن

اگر از من بدیدی بی وفایی

بکش خنجر سرم قربان خود کن


+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1392ساعت   توسط ع. بهرامی   | 

ذره ای در نور


ذره ای در نور

 گل نگاه تو در کار دلربایی بود
فضای خانه پر از عطر آشنایی بود
به رقص آمده بودم چو ذره ای در نور
ز شوق و شور
که پرواز در رهایی بود
چه جای گل که تو لبخند می زدی با مهر
چه جای عمر که خواب خوش طلایی بود
هزار بوسه به سوی خدا فرستادم
از آنکه دیدن تو قسمت خدایی بود
شب از کرانه دنیای من جدا شده بود
که هر چه بود تو بودی و روشنایی بود


+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1392ساعت   توسط ع. بهرامی   | 

سخنرانی خیلی قشنگ (فقط برای ذخیره در اینجا می گذارم.)


سخنرانی داکتر شاران

در  مراسم هفدهمین سالیاد بابه مزاری (اتریش)


به نام خدا و با سلام و درود به بابه مزاری، منادی و فریادگر حق و عدالت در افغانستان و تمامی شهیدانی که جان خود را در راه عدالت و عزت و سربلندی ما ایثار کردند.

و سلام به شما خواهران و برادران گرامی!

سپاس فرواران از برگزارکنندگانِ محفل امروزی که زمینه‌ی این نشست و گفت‌وگو را فراهم نمودند که من در جمع هم‌وطنان عزیزم در اتریش باشم. سخنرانانِ پیشین به نکات بسیار مهم درباب  اندیشه  مزاری شهید و دور نمای سیاسی افغانستان اشاره نمودند، من اما به خاطر صرفه‌جویی در وقت یک‌راست به سراغ موضوعی خواهم رفت که قرار است در مورد آن سخن بگویم: وضعیت علمی و آموزشی مردم ما بعد از سقوط طالبان.

بقیه در ادامه مطلب ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1 فروردین1391ساعت   توسط ع. بهرامی   | 

دلم می خواست دنیا رنگ دیگر بود


دلم میخواست دنیا خانه مهر و محبت بود

دلم میخواست مردم در همه احوال با هم آشتی بودند

طمع در مال یکدیگر نمی بستند مراد خویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستند

ازین خون ریختن ها فتنه ها پرهیز می کردند

چو کفتاران خون آشام کمتر چنگ و دندان تیز می کردند

چه شیرین است وقتی سینه ها از مهر آکنده است

چه شیرین است وقتی آفتاب دوستی در آسمان دهر تابنده است



+ نوشته شده در  سه شنبه 23 اسفند1390ساعت   توسط ع. بهرامی   | 


شعری از زنده یاد فریدون مشیری

اشکی در گذرگاه تاریخ

از همان روزی که دست حضرت «قابیل»

گشت آلوده به خون حضرت  «هابیل»

از همان روزی که فرزندان  «آدم»

صدر پیغام‌آورانِ حضرتِ باریتعالی

زهر تلخ دشمنی در خون‌شان جوشید

آدمیت مرده بود

گرچه آدم زنده بود.

 

از همان روزی که «یوسف» را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون «دیوار چین» را ساختند

آدمیت مرده بود.

 

بعد دنیا هی پُر از آدم شد و این آسیاب

گشت و گشت

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغ

آدمیت برنگشت.

 

قرن ما

روزگار مرگ انسانیت است

سینه ی دنیا ز خوبی‌ها تهی است

صحبت از آزادگی، پاکی، مروت ... ابلهی است

صحبت از «موسی» و «عیسی» و «محمد» نابجاست

قرن «موسی چمبه» هاست

 

من که از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد در زنجیر

حتی قاتلی بر دار

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرین ایام، زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم؟

 

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای، جنگل را بیابان می‌کنند

دست خون‌آلود را در پیش چشم خلق پنهان می‌کنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمی‌دارد روا

آنچه این نامردمان با جان انسان می‌کنند

 

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نُخست

 در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبت‌ها صبور

صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق

گفت وگو از مرگ انسانیت است.


+ نوشته شده در  شنبه 15 بهمن1390ساعت   توسط ع. بهرامی   | 


شعر زیبایی از مولانا جلال الدین بلخی:




دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

کز دیو و دل ملولم و انسانم آرزوست


بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

بگشای لب که قند فراوانم آرزوست


ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر

کان چهره ی مشعشع تابانم آرزوست


گفتی بناز بیش مرنجان مرا برو

آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست


زین همرهان سست عناصر دلم گرفت

شیر خدا و رستم دستانم آرزوست


زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول

آن های و هوی و نعره ی مستانم آرزوست


والله که شهر بی تو مرا حبس میشود

آوارگی کوه و بیابانم آرزوست


یک دست جام باده و یک دست زلف یار

رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست


دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

کز دیو و دل ملولم و انسانم آرزوست

   

گفتند یافت می نشود گشته ایم ما

گفت آن چه یافت می نشود آنم آرزوست


                                                         "مولانا"


+ نوشته شده در  یکشنبه 11 دی1390ساعت   توسط ع. بهرامی   | 

 

 

آرزويم اينست ...


نتراود اشک در چشم تو هرگز


مگر از شوق زياد...

 

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز...


و به اندازه هر روز تو عاشق باشی


عاشق آنکه تو را می خواهد


و به لبخند تو از خويش رها می گردد


و تو را دوست بدارد

 

به همان اندازه

 

که دلت می خواهد...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 دی1389ساعت   توسط ع. بهرامی   |